تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | | نویسنده : باران


دفاع مقدس

دیده ای یک نفر پرنده شود

پر بگیرد ،بدون سر باشد

سایه گستر شود درختی که

تنه اش زخمی تبر باشد


دیده ای تا کنون پرستویی

روی مین آشیانه بگذارد

استخوانی بیاید ومثل

قاصدک های خوش خبر باشد


فکر کن دیده ای که یک شب ماه

روی دوشش ستاره بگذارد

یک نفر بعد رفتنش حتی

باز هم بهترین پدر باشد


همه شهر می شناسندت

گر چه یک کوچه هم به نامت نیست

من ندیدم هنوز دریایی

از دل تو بزرگ تر باشد


آنقدر ارتفاع داری که

مرگ از تو سقوط خواهد کرد

زندگی بعد مرگ می آید

بیشتر در تو شعله ور باشد


هر چه نادیدنیست را دیدی

تا ابد سنت جنون اینست

عشق از هر دری بیاید تو

عقل باید که پشت در باشد...

دفاع مقدس

رضا نیکوکار-کیهان



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 | | نویسنده : باران

حدود پرزدنم را به من نشان داده ست

همان كه بال نداده ست و آسمان داده ست!

همان كه در شب يلدا به رسم دلسوزي،

چراغ خانه مارا به ديگران داده ست

به چيست ؟ دلخوشي مردمي كه در همه عمر،

به هر معامله اي هر دو سر زيان داده ست!

كدام طالع نحس است غير بي عاري؟

كه رنج كشت به من ، ماحصل به خان داده ست

به خان ! كه مرگ عزيزان و گريه هاي مرا،

شنيده است و مكرر سري تكان داده ست!

همان كه غيرتمان را گرفته و جايش،

به قدر آنكه نميريم آب و نان داده ست!

به ناله اي و به خطي بگوي دردت را

بسا هنر كه طبيعت به خيزران داده ست!

زخون پاي من و توست  در سراسر دشت

كه هر چه بوته ي خار است زعفران داده ست!

اگر بناست نميريم جان براي چه بود؟

وگر بناست ببندم چرا دهان داده ست!؟

"بكوش خواجه و از عشق بي نصيب نباش"

كه اين صفا به غزلهاي من همان داده ست!

 
حسین جنتی



تاريخ : شنبه نوزدهم اسفند 1391 | | نویسنده : باران


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آيد برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

 


حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است


....    اخوان ثالث  ......



تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | | نویسنده : باران
«سید مصطفی فهری» شعر جدیدی در قالب طنز سیاسی سروده که به شرح زیر است :

برخیز! یک پیام وزین دست و پا کنیم
تا خویش را میان دل خلق جا کنیم

از بین واژه های پر از آب و تاب خود
باید یکی دو واژه ی سنگین سوا کنیم

آری! "شهید" واژه ی خوبی ست ، آفرین!
او را شهید راه عَدالت صدا کنیم

او افتخار مملکت دوست بوده است
پس می‌سزد عزای عمومی بپا کنیم!

تقویم را ورق بزن و انتخاب کن
هر روز را که می طلبد جابجا کنیم

باید رویم یک تُکِ پا ! آن سوی جهان
اسناد دوست بودن خود برملا کنیم!

قطعا که با ملائکه محشور می شود
اصلا نیاز نیست برایش دعا کنیم!

او یار باوفای تمامی انبیاست
ای‌صالحان! سزد که بر او اقتدا کنیم!

او در رکاب حضرت موعود می رسد
در راه انتظار اگر پا به پا کنیم !

با یاد آن عزیز سفرکرده مجلسی
باید به پا کنیم ، که حقش ادا کنیم

ما مانده ایم و بار عَدالت به دوشمان!
برخیز! یک پیام وزین دست و پا کنیم

شعر از ؛ سید مصطفی فهری / صراط



و در ادامه شعر کیشو:



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | | نویسنده : باران


ایستاده ام
در اتوبوس
چشم در چشم های نا گفتنی اش.

یک نفر گفت:
«آقا
جای خالی
بفرمایید»

چه غمگنانه است
وقتی در باران
به تو چتر تعارف می کنند.

شاعر : گروس عبدالملکیان



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | | نویسنده : باران


من و تو، زیر چتر هم در زیر باران

چترها در شُرشُر دلگير باران مي‌‌رود بالا

فكر من آرام از طول خيابان مي‌رود بالا

من تماشا مي‌كنم غمگين و با حسرت خيابان را

يك نفر در جان من مست و غزلخوان مي‌رود بالا

خواجه در رؤياي خود از پاي‌بست خانه مي‌گويد

ناگهان صدها ترك از نقش ايوان مي‌رود بالا

گشته‌ام ميدان ‌به‌ ميدان شهر را، هر گوشه دردي هست

ارتفاع درد از پيچ شميران مي‌رود بالا

درد من هرچند درد خانه و پوشاك ارزان نيست

با بهاي سكه در بازار تهران مي‌رود بالا

گاه شب‌ها بعد كار سخت و ارزان خواب مي‌بينم

پول خان با چكمه‌اش از دوش دهقان مي‌رود بالا

جوجه‌هاي اعتقادم را كجا پنهان كنم وقتي

شك شبيه گربه از ديوار ايمان مي‌رود بالا

فكر من آرام از طول خيابان مي‌رود پايين

يك نفر در جان من اما غزلخوان مي‌رود بالا

چترهای در باران... قارچ های متحرک...‏

حسین جنتی



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | | نویسنده : باران




در این شهر شلوغ- این مامن ابلیس- ویلانم!

چه خواهم کرد ساعاتی دگر خود هم نمی دانم


دم عید است، مردم با خرید عید مشغولند

ولی من زیر لب دارم"زمستان است" می خوانم


به قدری خسته ام،پایم به دنبالم نمی آید

تنم هم نیست دیگر مثل سابق، تحت فرمانم


به میدان می رسم، اما نمی پیچم به سمت چپ

اگر چه از به راه راست رفتن هم پشیمانم!


به پایم می خورد یک بچه، جیغی می کشد از دل

تنش را سوخت گویی ،آتش افتاده بر جانم


تماشایی است آتش بازی آتش، من از این رو

به خود حق می دهم در کوچه سیگاری بگیرانم!

                                                             غلامرضا طریقی



تاريخ : جمعه چهارم اسفند 1391 | | نویسنده : باران
يادي از كفاش خراساني

کبوتران حرم امام رضا علیه السلام

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند 1391 | | نویسنده : باران
عشق پرواز بلندی ست، مرا پر بدهید

به من اندیشه ی از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه مرا سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

آتش از سینه ی آن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازنده ی او نیست به او سر بدهید

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانه ی دیگر بدهید

محمد سلمانی



تاريخ : چهارشنبه دوم اسفند 1391 | | نویسنده : باران

رهبر من نور چشمان من است



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 | | نویسنده : باران
خوشا که "عشق " و "وطن" داستانِ ما باشد

که حرفِ مردمِ ما بر زبان ما باشد
به تاخت می روی و پشت سر نمی بینم،
درین مسیر کسی هم عنانِ ما باشد
خدا، خدای من و توست، دل قوی می دار
اگرچه دورِ زمان بر زیانِ ما باشد
غمین مباش که فردا – یقین – فرشته ی شعر
قسم اگر بخورد ، هم به جان ما باشد
طلای غزنه نوشتی به دادِ ما نرسید
سخن طلاست که خود در دهانِ ما باشد
تو عاشقانه بگو همچنان و من زِ وطن
اگر چه آجرِ این خانه نانِ ما باشد!
ستون به سقفِ وطن می زنیم " سیمین گفت "
بگو اگرچه که با استخوانِ ما باشد
تویی که می گذرم یا " منم که می گذری" ؟
تو خود منی! چه تواند میانِ ما باشد؟
خدا کناد که ای دوست، بینِ ما چیزی،
به هم اگر بخورد، استکانِ ما باشد!
 


حسین جنتی