تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | | نویسنده : باران
57401504081537884586.jpg

تمام هفته تلاش کردم به خاطر بیاورم به خاطر بیاورم به خاطر بیاورم ..

تمام شبها

تمام روزها

تمام شبها تا روزها ......

مقاله ام نابود شده بود ومن باید چهار ماه را به یاد میاوردم .هر کلمه ای را که نوشته بودم....از بسم الله تا صدق الله اش را .وقتی تلاشم به جایی نرسید چشمهایم را بستم وتصور کردم و با انگشتانم فکر کردم و به یاد آوردم ونوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم ...هیچ صدایی را نشنیدم هیچ چیزی را ندیدم هیچ لبخندی بر لبم نیامد سکوت بود و فکر بود و من فقط نوشتم ...

وقتی در دهه چهارم عمر هستی باید کم کم به یاد بیاوری که باید همیشه به یاد بیاوری ! نباید بگذاری چیزی از یادت برود .نباید بگذاری فراموشی قدم به خانه ات بگذارد .اگر این کار را نکنی در دهه پنجم و ششم و ...دیگر نمی توانی نسیان را یکی از اعضای خانواده ندانی ...

و دیشب تمام شد .نوشتن ها ..به یاد آوردن ها..سکوت ها

آنجا بود که خندیدم و خانه خندید خانواده خندید حتی دخترکم بغلم کرد .بار سفر را دوباره بستیم .امیر آقا برای چکاب ماشین بیرون رفت .در آشپزخانه مشغول بودم که مهدیار پرسید :مامان امروز چندم بود ؟ هنوز وقت دارم برای ثبت نام ؟

زمان را از یاد برده بودم .تاریخ را و اینکه چند شنبه است .به صفحه گوشی متوسل شدم و خیلی ناخود آگاه انگشتهایم را از لای خمیر درآوردم و کاملا باز کردم ...پنج پنج .پنجم مرداد بود پسرم

و دیگر به یاد ندارم که مهدیار چه گفت ؟ خشکم زد .دستهایم همانطور باز ماندند .همانطور باز ...

اما به یاد آوردم که چه طور با انگشتهای باز رنگی دنبال هم میدویدیم تا جای دستهای بازمان روی تن و لباس آن دیگری بماند .هرچیزی که می توانست آن دو پنج را نشانه بگذارد رنگ گواش دوده زغال مرکب گل خاک حتی ماست.تلفات هم دادیم .یک بار به زمین خوردم پایم در رفت  .یک بار هم وقتی او از در بیرون می رفت تا در خیابان از دسترس من دور بماند رخ به رخ با صاحبخانه که هاج و واج نگاهمان می کرد شد . بازنده همیشه معلوم بود .من ...نمی توانستم به گرد پایش برسم .می دانستم وقتی هم موفق می شوم از ترحم اوست .تا می باختم قهر می کردم مثل بچه ها .چه خرابکاریهای بیخردانه .به یاد آوردم که یک بار چه طور با دوده اگزوز ماشین پنج پنج را روی صورت غرق خوابش رسم کردم ومشغول نوشتن در اتاق دیگر بودم که دیدم دلخور وارد اتاق شد با دو بانکه آب .بیدار شده بود وهمانطور به خیابان رفته بود تا آب بیاورد و خودش را در شیشه یک ماشین دیده بود و ...به یاد آوردم که چه اصراری داشتم تا دو کیک شکل پنج را یکی وانیلی و آن دیگری شوکلاتی بپزم و دقیقا وقتی می خواستم سورپرایزش کنم مهدیار هردو را در هم کوبید و رویشان افتاد ..

چه اشکها چه قهرها چه لبخندها ..از هیچ کدامشان شرمنده نیستم .شرمی اگر هست به خاطر رنجوری عشقی است که به مصلحت سن و سال نادیده اش می گیریم .

همه را با همان دو دست باز به یاد آوردم .در دهه چهارم عمر حافظه ام هنوز خوب کار می کند حتی اگر در واپسین ثانیه های پنج پنج امسال تازه به خاطر آورده باشد که سیزده سال پیش با چه شوقی بر سر سفره پیمان نشسته .چه بد که در پیچ وخم این روزگار گاهی حتی یک مقاله میتواند چنان تو  را درگیر خود کند که حتی از یاد ببری که یک روز چه طور کودکانه زندگی را به عشق باخته ای ..

دیگر  زمانی برای به یاد آوردن نبود .گوشی را برداشتم و به او زنگ زدم .پیامک کافی نبود .به سختی جواب داد گفت که مشغول عوض کردن روغن ماشین است .دستهایش گریسی است نمیتواند حرف بزند .....

تنها گفتم می دانی یادمان رفت که امروز ....

تا وقتی (( او  )) برگردد کیک آماده شده .دو قالب پنج .مثل دوقلب .این بار مواظب هستم خراب نشود .

جای انگشتهای خمیری ام روی گوشی موبایل مانده.اگر گوشی قدری بزرگتر بود می شد جای دو پنج.....

شاید جای انگشتان گریسی او هم روی گوشی اش مانده باشد.

جای دو پنج ...جای دو پنج مثل دو قلب

 

 

93/5/5

عیدتان پیشاپیش مبارک و

 



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | | نویسنده : باران
دوستان می خوام خالصانه چیزی رو بهتون آموزش بدم! .از تجربیات خودم البته ...ببینین وقتی می خواین به سفر برین (مث من ) معلوم نیست چند روز طول می کشه (مث من ) دلتنگ هم شدین هنوز نرفته (مث من ) یه خونواده دارین که دلنگرونن شدید و دم رفتن آبغوره می گیرن (مث من ) بهتره از فرمولی که بهتون می دم استفاده کنین .برای این کار دو سه شب به تاریخ واقعی رفتنتون برنامه ریزی کنین ! (مث من )

شب اول برین دم در خونه شون و از احتمال 80 درصدی سفر رفتن فرداتون بگین .اینطوری ناراحت می شن ..اما کمتر از اونی که وقت رفتن واقعی تون اتفاق می افته .(می گم شب برین چون روزا که روزه اید ودروغ نمی شه گفت )

آخرشب زنگ بزنین بهشون بگین نشد بریم فرداشب حرکت می کنیم .خوشحال می شن تعجب هم می کنن و باز دوباره خداحافظی و یه کم ناراحتی و ....

فرداشب برین و بگین خداحافظ و باز آخر شب زنگ بزنین که الان خونه ایم و نشد بریم واینا ...

شب سوم که میرین خداحافظی دیگه ناراحتی وجود نداره .یه طوریه که خودشون آب می پاشن پشت سرتون اگه هم دلتون نخواست که برین سفر خودشون به زور راهیتون می کنن...

این شرح حال ماست .یه هفته است می خوایم بریم سفر دست بوس مادرشوهر .دیدی که دوشنبه چه اتفاقی افتاد ! مقاله نازنینم منفجر شد .سه روز کامپیوترم تو اورژانس بود و ..

امشب می خواستیم حرکت کنیم مامانم  افطار خداحافظی دعوتمون کرد وکلی سفارش و اینا ..منم مشغول بررسی لب تاپم بودم که که کاشف به عمل اومد اصولا هرچی فایل ریکاوری شده داشتم بعد از 24 ساعت از ریکاوری از بین رفته و  به خطوط چینی مبدل شده و باز باید رفت در مغازه تعمیراتی  !  (بارالها .....مچکرم )

یه طوری شد که روم نمی شد بگم بازم سفر عقب افتاده ..یعنی تا این حد ...ترسیدم پدر و مادرم با جارو تا فلکه دانشگاه آزاد دنبالم کنن که دیگه برم و اینقدر تو استرس سفر نندازمشون .صورتشون رو بوسیدم و اومدم خونه و قرار شد فردا غریبانه بریم بی خداحافظی و ادا اطوار ..مسیرهای راهپیمایی فردا رو هم باید یه طوری تنظیم کنم که چشمم توچشم مامانم نیفته وگرنه شاید بیشتر از اینی که الان هست فلسطینی ها رو درک کنم !

اما برای خودم خنده دارترین قسمتش این بود که حتی خجالت می کشیدم پست جدید روبذارم .مثلا ازتون خداحافظی کردم ..امیر آقا می گه خوب بابا خیال می کنن با موبایل وسط راه پست گذاشتی مثلا وقتی تو رستوران در حال خوردن غذا بودیم .

حالا ممکنه چون امیر آقا خیلی خاطرش عزیزه و حرفاش همه برام فصل الخطابه بتونم دروغ به این گندگی رو بگم (شب هم که روزه نداریم باطل بشه) اما من تو پست قبلی لو دادم که اصولا غذا روخودم می پزم تو راه و رستوران و اینا نمی ریم پس این فکر هم در نطفه خفه است ...به هر حال نرفتیم دیگه .این مقاله داستانی شد برای خودش .مطمئنم که قسمت بود من هرچه فکر می کنم نمی تونم هضمش کنم که چطور در آستانه سفر فقط یک فایل از میون 122 هزار فایل درایو هام پاک شد

اوه اوه انگار الان لازم شد چیز دیگه ای هم بهتون آموزش بدم دوستان .اونم اینه که همیشه با بچه هاتون هماهنگ باشین .هماهنگ نباشین ناجور می شه .چون الان آقا مهدیارم داره با دایی کوچیکه اش با تلفن خونه !! صحبت می کنه (آخه مثلا ما سفریم بچه  ) رنگ قرمز می خواد برای خون پاشی چفیه اش که می خواد فردا باهاش بره راهپیمایی ...مامانم از دروغ بدش میاد باید برایش توضیح بدم که بعد از دعوتی خداحافظی و اونهمه سفارش و دعا و قرآن و ..خجالت کشیدم بگم باز هم نشد ...

تازه شبا که مشکل نداره

 



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | | نویسنده : باران

 

چند روزیه لب تاپ قفل کرده چه جور؟ نمی دونم ! آخرین نسخه مقاله رو بعد از چند ماه کار ریختم تو درایو  E و با خیال راحت تا افطار استراحت کردم و وقتی بلند شدم همه لب تاپ سالم بود جز درایو مطمئن  E  !!

به اندازه دو شب قدر گریه کردم .همه چیز به هم بریزه اونهم وقتی تو قیمتی ترین مطلبت رو در درایوی بریزی که اصلا نباید به هم بریزه بی خود و بی جهت اونهم وقتی حتی غذای تو راه مسافرتت را هم تو ظرف کشیده باشی چایی تو فلاسک و چمدون هم تو صندوق عقب باشه ....اونهم چی ؟ مقاله ای که چند ماه کلمه به کلمه نوشته باشی ...

هیچی دیگه بردمش مغازه .فورمت شد .سه روز و چند ساعت ریکاوری و کپی بعد از ریکاوری و آخر سر هرچی فایل از دوران یالغوز میرزا تو درایو بوده بیاد بالا و عدل همون مقاله نیاد .کسی جادوجنبل کرد .خدایا دستت درد نکنه اونهمه عبادت یعنی خداجون کشک بود ؟ دو روز دیگه باید مقاله رو تحویل بدم من اگه مجبور بشم برم مقاله از اینترنت بگیرم و بدم به استاد تقصیر کیه ؟وقت دارم که پاکدامن باشم ؟ تو گذاشتی ؟

خوبی اش اینه که منابع هنوز هست و یه چند تا پیش نویس که اگه دو سه روزی کار بشه شاید بتونم به ادامه این زندگی رقت بار دانشجویی امیدوار بشم .تا من باشم از هر چیزی ده نسخه داشته باشم ...

اگه رفته بودم سفر اعصابم از دست این تصویرهای تلویزیون از فلسطینی ها هم خورد نبود .اینهه خون نمی دیدم اینقدر به هم نمی ریختم .این روزها من با یه سوال بزرگ مواجهم ..به چه دردی می خوره از دور اینا رو ببینیم و نتونیم هیچ کاری بکنیم ؟ کسی می دونه ؟ شعار هم ندید بی زحمت

شما رو نمی دونم اما من تو دهه چهارم عمر دارم این عکسا رو برای  N امین بار می بینم .چی شد ؟ چه فرقی کرد ؟ دیگه نگاه هم نمی کنم .می شنوم فقط....کاش یه آمریکایی بودم و همینکه یکی از دوستام به خطر میافتاد خشاب اسلحه ام روپر می کردم و می رفتم سراغ دشمنش و ..همونجور که تو افغانستان و عراق و ...کرد .راحت .نه جنگ اعصابی نه هیچی .راحت اسلحه می ده به اسرائیل افتخارم می کنه اونوقت ما غذا می فرستیم براشون باید به زمین و  آسمون جواب پس بدیم که اینا اسلحه نبوده ...انگار نه انگار که فلسطین یه کشوره و می تونه مثل همه کشورهای دنیا اسلحه بخره و قرارداد نظامی امضا کنه . .چی میشد منم یه آمریکایی بودم ؟ اینقدر ساکت بودن و نگاه کردن رو دوست ندارم .سوریه قتل عام بشه من فقط گریه کنم داعش سر شیعه ها رو ببره من نگاه کنم فلسطین هفتاد سال تیکه تیکه بشه من دعا کنم و شعار بدم .مگه این یهودی ها چند نفرن ؟ از بین بردن این چرک چقدر زمان می بره ؟ دو روز مسلمونا متحد بشن و این غده رو شیمی درمانیش کنن بره ! اما تف به ذات پلشت سگ منطقه و غیرت اعراب . مصریها عربستانی ها و حالا اون اردنی ها ... ای روحت شاد هیتلر ...فقط تو می دونستی این یهودی ها رو باید چکار کرد !

خوب دیگه دوستان فکر کنم به سلامتی گور خودم رو هم در ایران و جهان ! کندم .اگه دیگه به روز نشدم حلال کنید .غزلی برای فلسطین نوشتم که نذر کردم همینکه آتش بس شد بذارم .البته اگر عین فایل مقاله ام از صفحه روزگار دیلیت نشدم .

پیش میاد دیگه !!



تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | | نویسنده : باران
 

 

 

ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺩﮐﺘﺮ ﻋﻠﯽ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺳﺎﻝ 1351
ﺣﺴﯿﻨﯿﻪ ﯼ ﺍﺭﺷﺎﺩ :
و   ﺍﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ....ﺍﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ....
ﺑﻪ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﻣﺎ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ
ﻭﺑﻪ ﻋﻮﺍﻡ ﻣﺎ ﻋﻠﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﻮﻣﻨﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ
ﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﺍﯾﻤﺎﻥ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺘﻌﺼﺒﯿﻦ ﻣﺎ ﻓﻬﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻌﺼﺐ
ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﺎ ﺷﻌﻮﺭ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺎ ﺷﺮﻑ
ﻭ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﺁﮔﺎﻫﯽ
ﻭ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﺻﺎﻟﺖ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻣﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻋﻘﯿﺪﻩ
ﻭ ﺑﻪ ﺧﻔﺘﮕﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ
ﻭ ﺑﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﺍﻥ ﻣﺎ ﺍﺭﺍﺩﻩ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺒﻠﻐﺎﻥ ﻣﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﻓﻈﻪ ﮐﺎﺭﺍﻥ ﻣﺎ ﮔﺴﺘﺎﺧﯽ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﯾﻦ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﻣﺎ ﺩﯾﻦ
ﻭ ﺑﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻌﻬﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﻣﺎ ﺩﺭﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﺷﻌﻮﺭ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺤﻘﻘﺎﻥ ﻣﺎ ﻫﺪﻑ
ﻭ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﮕﺎﻥ ﻣﺎ ﻗﯿﺎﻡ
ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﮐﺪﺍﻥ ﻣﺎ ﺗﮑﺎﻥ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ﻣﺎ ﺣﯿﺎﺕ
ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺭﺍﻥ ﻣﺎ ﻧﮕﺎﻩ
ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻣﻮﺷﺎﻥ ﻣﺎ ﻓﺮﯾﺎﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻣﺎ ﻗﺮﺁﻥ
ﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﻌﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﻋﻠﯽ
ﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻭﺣﺪﺕ
ﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﻮﺩﺍﻥ ﻣﺎ ﺷﻔﺎ
ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺑﯿﻨﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﻧﺼﺎﻑ
ﻭ ﺑﻪ ﻓﺤﺎﺷﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﺩﺏ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺠﺎﻫﺪﺍﻥ ﻣﺎ ﺻﺒﺮ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺧﻮﺩ ﺁﮔﺎﻫﯽ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ ،
ﻫﻤﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻭ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻭ ﺷﺎﯾﺴﺘﮕﯽ ﻧﺠﺎﺕ ﻭ ﻋﺰﺕ ﺑﺒﺨﺶ .



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | | نویسنده : باران

 

اشک در چشم و به لب یارب از آن باخبر است

فصل کوچ است دل زینب از آن باخبر است

 

این چه شوری است که در حلقه مرغابیهاست

این چه رازیست که تنها شب از آن باخبر است؟

 

در حریمی که فلک محرم اسرار نبود

قفل در مهر مگو بر لب از آن باخبر است!

 

داغ گل کرده و پروانه فرو مرده و شمع

سوخته پای به سر در تب از آن باخبر است

 

شب شق القمر است و به سراپرده راز

مات و ماتمزه هر کوکب از آن باخبر است

 

شعر خون والقلم از تیغ جهالت جاری است

مسجد ومدرسه و مکتب از آن باخبر است .

 

جاده در دره خورشید به شب می پیچد

درد را شیهه کشان مرکب از آن باخبر است .

 

شب نیرنگ شب ننگ شب کوفی رنگ

در محاق است قمر... عقرب از آن باخبر است .

 

شب قطام شب دام که شیطان به کنام

باد انداخته در غبغب از آن باخبر است

 

سجده آخر عشق است و مبارک سحری است

مهر بر مهر به لب یارب از آن باخبر است

 

شب پر از زمزمه فزت و رب الکعبه است .

فصل کوچ است دل زینب از آن باخبر است ....

 

آن   دم   صبح    قیامت     تاثیر      حلقه ی در شد از او دامن گیر
دست  در  دامن   مولا   زد    در
التماس دعا
شاعر : بی بی فهمیه  قیصری