X
تبلیغات
آوای باد و باران

اولین بار از گوشی خواهرم شنیدمش اولش خیلی به نظرم زیبا نیومد اما خیلی زود تو دل و فکر من جا باز کرد

اونقدر که بارها و بارها بهش فکر کردم به تصویر سازی و مفهوم عالی اش .من عاشقش شدم و سالهاست که هستم وقتی شاعر باشی وقتی اهل دل باشی وقتی احساس داشته باشی ترانه هایی هست که باهاش زندگی می کنی تصمیم دارم یکی یکی آهنگهایی رو که دوست دارم بذارم انشالله

دوستان عزیز خودم کد آهنگ ته سیگار رستاک را گذاشتم امیدوارم مثل من ازش لذت ببرید

واقعا از نظر معنای شعر تصویر سازی های منحصر به فرد و نوع خوانش وموسیقی خیلی تامل انگیزه و برای من هرگز تکراری نمی شه .اگه کد پیشواز همراه اولش رو هم پیدا کنم می ذارم مطمئنم با تامل در این آهنگ به این نتیجه می رسید که یکی از بهترین اجراهای چند سال اخیر بوده

پشیمون نمی شین



متن ترانه:

تو می‌خندی حواست نیست

من آروم می‌میرم

تو می‌رقصی و من

عاشق شدن رو یاد می‌گیرم

 

چه جذابی چه گیرایی

چه بی‌منطق به چشمات می‌شه عادت کرد

توی دستای تو باید به سیگار هم حسادت کرد

 

منو پک می‌زنی آروم خرابم می‌کنی از سر

رژ لب روی ته سیگار تن من زیر خاکستر

تنم می‌لرزه و می‌ری حواست نیست

هوامو کام می‌گیری حواست نیست

 

حواسم هست و می‌میرم حواست نیست

کنارت اوج می‌گیرم حواست نیست

حواست نیست ...

تو می‌خندی

حواست نیست   

دانلود کنید


موضوعات مرتبط: موسیقی و دانلود

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 11:44 بعد از ظهر | نویسنده : باران |
ساده نیامد

چند بار تماس گرفت تا مطمئن شود تفلیس همان شهری است که می خواسته .یکی دو بار من جواب تلفن را دادم و مفصل از شرایط گرجستان گفتم .خیلی وسواسی به نظرم آمد وبیش از هرچیزی از امکانات و خانه پرسید

و سرانجام یک ماه بعد از بازگشت ما به تفلیس اول مهرماه 1387 در میانه سخنرانی سفیر بود که در را باز کرد و با قامتی بلند و لباسی خردلی و کت و شلواری طوسی پا به مجتمع گذاشت .

پشت سرش زن جوان سپد پوست شیک پوشی وارد شد و بعد از او پسرک نازنین و سیاه مویشان با چشمانی زیبا و صورتی درخشان کیف بزرگی به دوش پا به حیاط مدرسه گذاشت ..

سلام علیکم داریوش تیمور نژاد هستم دبیر ریاضی و فیزیک اعزامی از کرج

آن روز و بعد از آن روز در طی بارها دیدار خانوادگی وگردش های به یادماندنی و تنش های همیشگی با مشکلات معمول فهمیدم که هرگز مردی تا به این حد عاشق خانه وهمسر وخانواده ندیده ام

تنها فرزندشان علی همکلاسی مهدیار شد وهمسرش که مامایی خوانده بود به خاطر کمبود نیرو و به اصرار امیر آقا به عنوان دبیر در مجتمع شروع به کار کرد و شش ماه دوستی وهمکاری به یاد ماندنی دوخانواده شروع شد شش ماهی که هر روز می شد به تماشای روابط عاشقانه این سه عضو خانواده مانند تابلوی گرانقیمتی از یک نقاشی خیال انگیز نشست

داریوش تیمور نژاد که در خانه سورج نامیده می شد  یک انسان فرهیخته یک معلم توانمند یک همسر بی نظیر یک پدر استثنایی و یک دوست وهمراه ارزشمند و صبور و پر روحیه برای امیر آقا ونماد یک ایرانی جنتلمن و انسانی تمام عیار با دغدغه اجتماع و بخشش بی کران به دانش آموزان نیازمند مجتمع و خانواده هایشان بود

نجابت و شخصیت از سراسر سکنات ورفتارش می بارید با آنهمه اطلاعات که مرا شگفت زده می کرد و با آن بیان شفاف وصریح که اغلب به عنوان سخنگوی ما در مجامع رسمی و مراسم پر طمطراق سفارت برگزیده می شد چهره نجیب و آرامش را نتوانستم ببینم و هنوزهم نمی توانم روشن به خاطر بیاورمش 

همسرش شیدا (هنگامه ) بانویی کامل و مادری شگرف بود که من فقط میتوانم ستایشش کنم و باور نمیکنم محبتت تمام مادرانی که دیده ام به پای عشقی که او در پایان تراژدی حضورش در تفلیس به من نمایاند برسد .

او و سورج زندگی سختی پشت سر گذاشته بودند هرچند هر دو از خانواده های متمول ببه شمار می رفتند .چند بار از صفر شروع کرده و با اینکه فرزند شالیزارهای سبز شمال بودند داوطلبانه برای خدمت به محروم ترین نقاط خوزستان رفته و معلمی را از آنجا آغاز کرده بودند ..

استاد تمامی ریاضی خوزستان ومتعاقب آن مهاجرت به کرج و بلافاصله بعد از آن اعزام به خارج از مفاخر داریوش تیمور نژاد بود

تا پاسی از شب به فعالیت می پرداخت و امیر آقا که مدیر مجتمع بود را گاهی به تذکر وا می داشت سورج می خواست لقمه حلال برای هنگامه وعلی ببرد و انصافا که این امر را محقق کرد .

گاهی از مستخدم گرجی مدرسه می شنیدم که چه طور به دلار به بچه های محروم آذری زبان کمک می کند عاشق بچه ها بود زندگیش پر از مهر وعشقی بود که من هیچ جای دیگری ندیدم اما لذت می بردم

از هر چیزی که می خواستی اطلاعات داشت ووقتی مطلبی را نمی دانست تا از آن سر در نمیاورد رهایش نمی ساخت .

در غربتی که دوستش می  داشتیم او برادری مهربان و با روحیه برای امیر آقا بود که کارهایش شب و روز نمی شناخت و خورده فرمایشات بالایی ها و دست تنها بودنش آزارش می داد ..

من وهنگامه و علی ومهدیار اغلب تنها با هم شام میخوردیم وگردش می کردیم چه خاطرات پر شوری که از شبهای پر ستاره و باران تفلیس نازنین برایمان مانده شبهایی که من در خیابانها و کوچه ها دنیال گوشه ای از تاریخ و شعر و هنر اصیل ایرانی به یادگار مانده از شاهان صفوی و قاجار می گشتم و از آرزوهایم می گفتم و هنگامه عاشقانه از سورجش می گفت و از زندگی که به یکباره چند سالی بود به رویشان لبخند می زد .....

مشکلی نداشتند جز کمر دردی که گاه و بیگاه سورج را به دکتر می کشاند دکترهای روس یک مورد مشکوک در خونش مشاهده کردند و در مورد کاهش وزنش اخطار دادند اما سورج وقت نداشت تا به آن بیاندیشد .

روزانه 8 ساعت ریاضی وفیزیک تا زبان و حرفه درس می داد و عصر کلاس جبرانی رایگان ریاضی می گذاشت 

گاهی امیر آقا برای ماساژ کمردردش او را تا آبگرمی که اطبای طب سنتی ایرانی الاصل مشغول به کار بودند می برد و چند روز بعد دوباره کمر دردی که ما نشانی از آن در او نمی دیدیم و فقط ار هنگامه وصف درد طاقت فرسایش را می شنیدیم به سراغش می آمد...

بمب روحیه بود ...

زنگ تفریح ها صدای خنده اش از دفتر آقایان می آمد و وقتی برای کاری به دفتر مدیر مجتمع می رفتم امیر را می دیدم که با لبخندی به لب در میان هجمه کاری که مدیران اعزامی تنهها از آن باخبرند می دیدم و آقای تیمور نژاد را که آرام بیرون میآمد انگار نه انگار که موجب آنهمه شادمانی بوده

زیباترین منزل ممکن را روبروی پارک واکه و مشرف به دریاچه لاک پشت با آن تله کابین های زیبا و جاده های کمرکش پیچ در پیچ سبز پر درخت گردو و در چند قدمی سفارت اجاره کرد و تا متوجه شد خانه ای بهتر از آن هست با قبول خسارت به خاطر هنگامه اش به آنجا نقل مکان کرد آنهم بدون اینکه همسرش یک فنجان جابجا کند ..

در تعطیلاتی که با دوندگی زیاد او از سفارت گرفتیم به ایران عزیز برگشتیم مسیر راه را نمیخواهم دوباره به خاطر بیاورم آزارم می دهد ....گریه ام می گیرد .

هنوز حقوقی پرداخت نشده بود امیر آقا مقداری یورودر اختیار همکاران گذاشت تا بتوانند از آستارا هدیه بخرند 14 روز بعد ما دوباره به قصد مرز از طبس حرکت کردیم پاسپورتهای مهر شده وزارت دست او بود بیرون پارک شهرداری کرج با امیر آقا دیدار کرد و قرار آستارا را گذاشتیم پاسپورتها را تحویل داد من در پارک بودم که امیر آقا برگشت و گفت : سورج با پدرش آمده بود کمردردش خیلی اذیتش کرده ...

خانواده ام با من تا آستارا آمدند بنابراین نشد که ما و خانواده همکاران با هم از مرز خارج شویم آنها با هم وما جدا به تفلیس برگشتیم .شب به سفارت نرفتم دعای کمیل بود اما ما نیم ساعت بود که تازه به شهر رسیده بودیم

فردا هم تعطیل اعلام شد و روز بعد که رفتم شنیدم خیلی بیمار بوده .هنگامه را دیدم و اوهم گفت تمام عید بستری در تهران و کرج و قامشهر بوده گفتگو در همین حد قطع شد .قبل از اینکه برود سوال کردم تولد علی را کجا می گیری مدرسه یا خانه ؟

گفت : پدرش گفته هر دو جا ...

یکشنبه هم با خستگی و تعطیلی گذشت ودوشنبه رسید .....

صبح یک لحظه سر صبحگاه دیدمشان که وارد شدند احوال پرسی مختصری کردم و عید را تبریک گفتم و سریع به کلاس برگشتم .حوالی ده صبح بود که به دفتر امیرآقا رفتم که آقای تیمور نژاد وارد شد .به دستگاه کپی تکیه زد و با بی حالی گفت : دیگه نمی شه امیر ...

امیر او را به خانه رساند هنگامه وارد دفتر شد .

با هم مشغول حرف زدن بودیم .گفت : دیشب خواب خون دیدم ..همه جا خون بود خون خون خون

آرامش کردم .چیزی نیست خون خواب را باطل می کند مگر نه ؟

دقایقی بعد تلفنش زنگ زد .دستش روی بلند گو رفت صدای سورج به گوش رسید : بیا حالم بده

هنگامه پرکشید امیرآقا او را به خانه برد علی دنیالش دوید او را بغل کردم : چیزی نیست خاله ...

یک ساعت گذشت ...

دو  ساعت ..

سه ساعت ...

چنان در کلاس مشغول بودم که اصلا زمان را نفهمیدم کلاس ها همه بر عهده من بود .

ظهر .به امیر آقا زنگ زدم حرفی نزد اما نیم ساعت بعد با رنگی پریده آنجا بود

: وقتی رسیدیم آپارتمان روی زمین افتاده بود و تا هنگامه دستش را گرفت تا بلندش کند حرفی زد و نفسش بند آمد به اورژانس زنگ زدیم آمدند و چهل دقیقه احیا کردند تا قلبش به کار افتاد ...

منگ شدم ...

: الان تو کماست ...

نمی توانستم نفس بکشم : یک کمر درد ساده ؟

آهی کشید وگفت : انگار کمر درد ساده نبوده .قسمتهایی از بدنش آب آورده بود

خانم سفیر تماس گرفت : سفارت با دکتر سمیعی در آلمان تماس گرفته هوشیاری زیر سه گزارش شده

من فقط به هنگامه فکر می کردم به علی به شمعهای تولدش

دانش آموزانش دیوانه شدند .من فقط به علی و هنگامه ...

سه روز تمام با حالی که خدا می داند در بیمارستان مجهز تفلیس همه ایستاده بودیم و دعا می کردیم امیر آقا مثل اینکه برادرش بر تخت بستری باشد از اتاق جدا نمی شد سورج تنها نبود ..

صدای گرم و پرمحبتش در گوش همه می پیچید مسیحی ها برایش شمع روشن می کردند و همسرش را دلداری می دادند که با چشمهای سرخ و ورم کرده ناامیدش به ما نگاه می کرد ..

چگونه بگویم که چه ها دیدم .من خودم حال عادی نداشتم اما می دیدم که این زن با آن عشق سوزان وبهت ویرانگر و تنهایی شگرف با هر بار صحبت با علی کوچکش چه طور مصنوعی و متظاهرانه می خندید و چنان وانمود می کرد انگار نه انگار که لحظاتی پیش چون مرده متحرکی از هر نشان زندگی بی بهره بوده ؟ بیهوش می شد ووقتی به هوش میامد فقط می خواست علی هیچ نفهمد ..

شب سوم بستری سورج من به خانه شان رفتم هنگامه نخواست خانه را ترک کند با اشک شاهد آماده کردن خانه برای بازگشت شوهرش بودم شاهد بازیهایش با علی که مدام از پدر می پرسید شاهد ضجه های پنهانی اش تا صبح بیدار ماندم وقت نماز امیر آقا زنگ زد هوشیاری به سه رسیده بود هنگامه از شادمانی جیغ می زد کنار تلفن دراز کشید و بعد از سه روز دیدم که پلک بر هم نهاد ..

صبح امیرُآقا دنبالم آمد گفت دندان مهدیار درد می کند و باید برگردم .

از هنگامه خداحافظی کردم و مثل اعدامی که به طرف سکو می رود از پله ها پایین آمدم .بیرون خانه ای که بارها با هم از انجا به مقصد گشت و گذار رفته بودیم امیر را دیدم که ایستاده .هر دو می دانستیم چه اتفاقی افتاده...

سلام نکردم تنها پرسیدم : کی ؟

و او گفت : یک ساعت پیش.................................

همین ..

داریوش تیمور نژاد به ابدیت پیوسته بود در حالیکه حتی فرصتی برای وداع با زندگی پیدا نکرد

ساده نیامد

اما سخت ساده رفت !


همسر سفیر وخانمهای سفارت به ما پیوستند به داخل برگشتیم وهنگامه پشت در افتاده بود .قلبش خبردار بود 

اما تلاش می کرد فرار کند .چای گذاشت خانمها نشستند همه به هم نگاه می کردیم ....چه بگوییم ؟

خانم رایزن فرهنگی گفت : هنگامه جان برای دیدن آقای تیمور نژاد برویم ؟

هنگامه شادمان به طرف کمدش دوید .

همراهش رفتم و وقتی می خواست روسری بزرگ قرمز رنگش را بردارد .آهسته آن را از دستش گرفتم و در حالیکه داشتم می مردم گفتم : مقنعه تیره داری ؟

.

.

توصیف آن حال غریبانه برایم مشکل است .می نویسم تا همه چیز در دفترم بماند .

می نویسم که تمام اعضای سفارت در حیاط بیمارستان ایستادند و هنگامه بی هیچ نشانی از هوشیاری جلوی یکی یکی شاه به علامت تشکر خم می شد میخندید و تشکر می کرد گویی میهمانی را بدرقه می کنی

می نویسم که همه گریه می کردند .صدای گریه کادر بیمارستان و خارجی های ناظر بیشتر از ما بود

می نویسم که هنگامه دور تا دور  بیمارستان را بوسید و به زور با ماشین به ساختمان مجتمع که طبقه بالایش مراسم های ویژه سفارت برگزار می شد بردیمش

می نویسم به خاطر هنگامه که تجسم لیلایی مجنون شد که همیشه در شعر و افسانه باورش داشتم

.

همه نشستیم و او انگار نه انگار اتفاقی افتاده مانند معلمی روبرویمان راه رفت و از سورج گفت ..

یکی یکی جملاتش در ذهنم حک شده .مرگ نمی تواند آن ساعت خاص را از ذهن من ببرد ..

اجازه کالبد شکافی شوهرش را نداد .اشتباهی که یعدها زندگی اش را به تیرگی کشاند

اما اطبا به سرطان پیشرفته آئورت اشاره کردند .عجایب این روزگار تمامی ندارد .زندگی در دو پایتخت دنیا با آنهمه امکانات پزشکی و بازها ویزیت و آزمایش نتوانست سورج را از مرگ حتی آگاه کند ..

خدا او را می خواست .مردی که یک بار دز زمان دانشگاه برای مخارج زندگی متاهلی وقتی مغازه ای کوچک زده بود با دیدن یک زن نیازمند و فرزند بیمارش دار و ندار یک هفته دخل را بخشیده بود و با خنده از آن یاد می کرد .

مردی که حتی به بهانه خرید یک کت و شلوار ساده برای بچه های مدرسه شیرینی می خرید .مردی که برای بچه هایی که نمی توانستند مانند ثروتمندان مراسم تولدشان را در مدرسه بگیرند جشن تولد می گرفت .مردی که به گفته همه دانش آموزانش ابتدا معلم اخلاق بود

.

سه روز عزاداری کردیم تا برادر سورج و شوهر خواهرش آمدند یک روز بعد پاسپورتها آماده شد و آخرین شب رسید .شب تولد علی ...

شمعهایی را که پدر برای تولد پسر خریده بود کنار عکس یادبودش روشن کردیم جنازه را تحویل گرفتیم و به مدرسه بردیم و در آنجا با حضور همه از او خداحافظی نمودیم از او که یک ربع بعد از رفتن از مدرسه جان داد اما هرگز ....

برای فرستادن جنازه ومخارج بیمارستان 2500 یورو لازم بود .

حقوق شش ماهه اش دست سفارت بود و قرار بود همان روزها بپردازند

حقوق بلوکه شد !

نمایندگی مدارس خارج همکاری نکرد !

سفارت مسولیتی نپذیرفت ...

خانم تیمور نژآد اصلا در این دنیا سیر نمی کرد که بخواهد برگه ای امضا کند .چنان بدحال بود که متوجه نشد عده ای چه طور وسایلش را به بهانه های مختلف از او گرفتند هشدارهای ما هم موثر نشد

خبر به ایران رسیده بود و قضیه انحصار وراثت و قیمومیت مطرح بود .

نمایندگی هشدار داد که ممکن است هرگونه کمک و حقوقی مشمول وراثت شود و برگشت نکند ..

زنده باد امیر که تنها دارایی ما را با آنهمه و بدون هیچ تضمینی به آن زن بی پناه داد حال آنکه از مبلغی که در آستارا هم پرداخت کرده بود کسی جز هنگامه خبر نداشت ..

امیر به حرمت برادری دل از آن مبلغ کند و تا بعدها وقتی هنگامه پول را به ما برگرداند هرگز یک لحظه به بازگرداندش فکر نکرد.

هرگز من آن تظاهرهای زشت را فراموش نمی کنم .مرگ حتی اگر مرگ عجیب سورج هم باشد دل دنیادوست عده ای را آگاه نمی کند..

دریغ و صد دریغ از استادی که به خاطر غیبت نکردن از کلاس درسش جان داد و جنازه اش بر زمین معطل یک مشت دلار ماند !

شب بیستم ودوم فروردین یک آمبولانس سفید پیکر داریوش تیمور نژاد را به مرز برد در حالیکه در اتومبیل پشت سر مادری به همراه پسرش نشیته بودند .شنیدم که علی می گفت : بابا با ما نمیاد ؟

و هنگامه جواب میداد : او جلوتر از ما به ایران رسیده .با یک هواپیمای سفید از آنجا هم پرواز کرده پیش خدا و منتظر است تا ما هم برویم پسرم

او تندیس مادری است .او مانند ندارد .هنگامه دنیای بزرگی داشت بی شعر بی مادیات بی دغدغه بی هیچ چیزی دیگر جز عشق سورج و علی .

امشب پنج سال کامل از آن شب می گذرد ...

پنج سال از مرگ یکی از خواصی که من در زندگی ام دیده ام 

امیر آقا چند کیلو لاغر شد  من بارها اشکش را دیدم /

سه ماه بعد از این رویداد تلخ آنقدر از نظر احساس ضربه خورده بودم که اگر آزمایشها نمی گفتند من باورم شده بود این همه افسردگی و بی حالی و بی اشتهایی تاثیر آن ضربه بزرگ بوده نه آغاز راهی که به شکفتن دیانا می انجامید

باورم شده بود اینهمه داغ پرستویی است که در بهار کوچ کرده نه مسافری که در راه است

گاهی به دیدار هنگامه می روم و سر مزار سورج می نشینیم .هنگامه ای که هنوز همان زن عاشق است ..

هنوز همان عاشق بیقراری است که برای من عشق را باز تعریف کرد

زنی که عشق و مادری در درونش هنگامه ها بر پا کرد ..

خدایا حافظش باش .حافظ قلب رنجدیده خودش و پسرش

آقای تیمور نژاد عزیز روحتان شاد .

متشکرم به خاطر همه محبتی که بی ریا وخالص در حق خانواده ما داشتید

زیباترین جلوه های عشق وانسانیت را از شما دیدم و آموختم

شما هم همکار من بودید وهم استاد من ..

5 سال است که برای آمرزش روحتان هر نماز هر شب پیش از خواب در هر سپیده قدری دعا کرده ام امید که آرامشی بر روح پاکتان شود که عاشق زندگی و مهربانی بود ..عاشق علی و هنگامه






تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 2:55 بعد از ظهر | نویسنده : باران |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.