تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | | نویسنده : باران
بانوی غزل هم رفت

 

تسلیت به جامعه ادبی کشور و دوستان شاعرم

روح بلند سیمین بهبهانی عزیز شاد و راهش سبز و جاویدان



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | | نویسنده : باران

بابایی ترین دختر دنیا و دختردوست ترین پدر جهان را از نزدیک می شناسم بین آن دو عشقی است که هیچ شعری توصیفش نمی کند ....وحشتناک

دروغ چرا ؟ سخت حسودیم می شود گاهی تلاش بی ثمری هم دارم تا یک صدم آن دلدادگی را به خود معطوف کنم و می دانم محال است

خراب کردن رابطه شان با هیچ دسیسه و حیله ای ممکن نیست. با هیچ جادو و جنبلی به جایی نمیرسد

گاهی وقتها که دخترکم شورش را در میاورد و حتی اجازه تا کردن لباسهای بابا را به من نمی دهد دلم می خواهد به یکی از آن نان خشکی های دوره گرد بفروشمش و با خودم فکر می کنم باید خیلی مادر بود که این رقیب قدر را باز هم دوست داشت

بحث از پیش شکست خورده من و امیر در مورد تربیت بچه ها به موضوع دیانا که می رسد در نطفه خفه می شود  و با این جمله (( دخترها بابایی اند و باید حمایت بی حد و مرز بابا را هم داشته باشند ) همزمان آغاز وپایان می یابد

جمله ای که که شکل مودبانه این پیام روشن است : بیخود زور نزن حسود !

خوب بله شاید حسادت من در بعضی از موضع گیریها خواسته و ناخواسته دخیل بوده مثلا وقتی دیانا حبه حبه انگور و دانه دانه انار به دهان بابا می گذارد سخنرانی من در مورد این که پرنسس به اندازه کافی با عروسکهایش وقت نمی گذراند و تمام توجهش را معطوف تو کرده و این وابستگی در آینده ......عوارض مسلم بدجنسی است اما وقتی می خواهم امیر آقا میان جمع با دخترش خاله بازی نکند و تاب و سرسره سوار نشود آنهم با آن کمردرد سخت دیگر قطعا صلاحش را می خواهم

اگر دیانا اراده کند پدرش دنیا را به آتش می کشد .او قدرتی دارد که با آن امیر را با همان میگرن کشنده از تخت بلند می کند و به پارک می کشاند وقتی شبها از من آب می خواهد باید برای پدرش هم آب بیاورم گاهی سر بابا را در خواب با دستهای کوچکش ناز می کند و رواندازش را مرتب می نماید .هووی کوچکم عنان قلب همسرم را به دست گرفته و شانسی برای من نیست

آن دوهلاک هم هستند .

.

.

شاید به همین خاطر بود که همان چند لحظه....همان چند قدم به قیمت سفید  شدن موی سر و محاسن امیر تمام شد .

همان چند قدم که بین ماشین چپ شده ما و جسم بیجرکت دیانا که دورتر پرت شده فاصله بود .در حالیکه صدایش می کرد وجوابی نمی شنید شکسته و وحشتزده به سمتش رفت.دو بار به زمین خورد و برخواست تا به او رسید .پاهایش توان نداشتند .

جلو نرفتم .من با همه حسادتها هنوز مادری دیوانه بودم که کوچکترین احتمالی را در مورد جگرگوشه یکدانه اش نمی پذیرفت .

و رفتنم  فایده ای هم نداشت  باورم این است  که آن چه دیانای مرا به من باز گرداند عشق پدرش بود ..

....................



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 | | نویسنده : باران
مدرسه آنلاین , فیگور , ژست , عکس

 

می توانست طور دیگری باشد

می توانست جای دیگری باشد

می توانست وقت دیگری باشد

اما در لحظاتی که جمع کوچکمان از عشق و لبخند از آرامش و امید لبریز شد ..در کسری از ثانیه اتفاق افتاد

آنقدر سریع که بعد ها هرگز نتوانستم جز کلیتی باورنکردنی و دردناک از آن لحظات مخوف که در تونلی از خاک مابین زمین و آسمان معلق بودم چیزی به یاد بیاورم .آن ثانیه ها که چون دلدادگان در انتظار مرگی که دیر کرده بود نفس می شمردم

نه فریادی

نه قطره اشکی

نه فرصتی که به وداع بیاندیشم ...

از خودم می پرسیدم آخر چرا من ؟

چشمم به شیشه های شکسته دوخته شده بود و نفسی نمانده بود تا آهی بکشم دعایی بخوانم

اما در آن میانه قلبم هنوز بی هیچ درنگی عاشق بود ...

حتی وقتی قدرت سر برگرداندن نداشتم قلبم مرا در مشت می فشرد و ضجه زنان از من سراغ کودکانم را می گرفت و به یادم میاورد که من یک مادرم ..مادر کودکانی که تا چند ثانیه قبل صدای خنده های زلالشان خستگی مسیر را از دلم پاک می کرد ..

نمی توانستم حتی نامشان را در دلم زمزمه کنم تنها تنم را که هر لحظه در مصاف آهن وشیشه زخمی تر می شد سپرشان کردم .گوش سپردم به صداهای مخوفی که هر کدام سوت پایان بودند و نفهمیدم با یکی از آن صداها پاره  تنم بیرحمانه از پنجره شکسته پرت شده بود .

چه خوب که نفهمیدم عروسکم کجا گم شد .کجا از اسباب بازیهایش دور افتاد ..؟

دستگیره در پهلویم را شکست و تکان شدیدی بازویم را آویزان کرد اما ابدا دردی نداشتم .درد وقتی بود که زمین و زمان با توقف ماشین ایستاد و نوبت سربرگرداندن و پیدا کردن نشانه های زندگی در میان آنهمه ناامیدی بود .

ضعیف تر از آن بودم که با واقعیت دیگری روبروشوم دستم را از میان شیشه شکسته ها درآوردم و برای رهگذرانی که وحشت زده تماشایمان می کردند دست تکان دادم و با صدایی گرفته فریاد زدم ما زنده ایم ...و آرزو کردم که همین طور باشد .

قبل از اینکه آنها برسند پدر و پسر بیرونم کشیدند .مهدیار بود و دیانا نبود .زندگی بود و عشق نبود .جسم بود و جان نبود ....نیافتیمش ندیدیمش آخرین بار با اردک پلاستیکی اش روی صندلی عقب دراز کشیده بود و گوشم را با شعری که مثل نوار کاست تکرار می کرد  نوازش می داد..حالا اردک پلاستیکی بود و عروسکم نبود ..

دورتر دیدمش ...

 بین من و او چند متر راه بود .جدا از مادرش مثل آهوبره ای زخمی آرام روی خارها افتاده بود .موهای قهوه ای اش را که صبح با دقت چند بار شانه زده بودم از خار و خاک و خون پوشیده بود مثل دامن چین چین ساتنش که با آن بارها برایم رقصیده بود.. .خیره به آسمان نگاه می کرد .پدرش ناله کنان و یا زهرا گویان او را در آغوش کشید و ثانیه هایی سیاه بر من گذشت تا گریه ای شیرین تر از گریه زمان تولدش در گوشم پیچید...در میانه رنح ها گنج یافته بودم .حالا باز ما دوباره یک خانواده بودیم و هیچ چیز دیگری مهم نبود ...

از آنچه در تلخ ترین شب عید بر دلم گذشته چه بگویم که صدبار بدتر از درهای تنم بود .از اندوه زنی که در سالروز پیوندش با انبردست حلقه را از دور انگشت ورم کرده اش قیچی می کنند نمی شود راحت نوشت .

گاهی مهدیار دقایق طولانی به نقطه ای خیره می ماند ..گاهی پدرش با ناله از خواب برمی خیزد و در حیاط قدم می زند .گاهی زخم خارهایی که گردن دخترم را به زمین دوختند از زیر خرمن موهایش خودنمایی می کند تا آتشم بزند.

گاهی به داستان عجیب غیب شدن مقاله ام فکر می کنم به آن خوابهای آشفته ..و نمی خواهم نتیجه ای بگیرم .

شبهایم با کابوس می گذرند و روزهاست که از خودم تصویر دیگری ندارم جز تصویر مادری هراسان که در بیابانی خشک و در میانه خاک و خار و سنگ با بازو و پهلویی شکسته تن مجروح دخترکی معصوم را به سینه می فشارد

 

 ....................

 

پ .ن

مادرم خبردار نشود ...



تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | | نویسنده : باران
57401504081537884586.jpg

تمام هفته تلاش کردم به خاطر بیاورم به خاطر بیاورم به خاطر بیاورم ..

تمام شبها

تمام روزها

تمام شبها تا روزها ......

مقاله ام نابود شده بود ومن باید چهار ماه را به یاد میاوردم .هر کلمه ای را که نوشته بودم....از بسم الله تا صدق الله اش را .وقتی تلاشم به جایی نرسید چشمهایم را بستم وتصور کردم و با انگشتانم فکر کردم و به یاد آوردم ونوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم ...هیچ صدایی را نشنیدم هیچ چیزی را ندیدم هیچ لبخندی بر لبم نیامد سکوت بود و فکر بود و من فقط نوشتم ...

وقتی در دهه چهارم عمر هستی باید کم کم به یاد بیاوری که باید همیشه به یاد بیاوری ! نباید بگذاری چیزی از یادت برود .نباید بگذاری فراموشی قدم به خانه ات بگذارد .اگر این کار را نکنی در دهه پنجم و ششم و ...دیگر نمی توانی نسیان را یکی از اعضای خانواده ندانی ...

و دیشب تمام شد .نوشتن ها ..به یاد آوردن ها..سکوت ها

آنجا بود که خندیدم و خانه خندید خانواده خندید حتی دخترکم بغلم کرد .بار سفر را دوباره بستیم .امیر آقا برای چکاب ماشین بیرون رفت .در آشپزخانه مشغول بودم که مهدیار پرسید :مامان امروز چندم بود ؟ هنوز وقت دارم برای ثبت نام ؟

زمان را از یاد برده بودم .تاریخ را و اینکه چند شنبه است .به صفحه گوشی متوسل شدم و خیلی ناخود آگاه انگشتهایم را از لای خمیر درآوردم و کاملا باز کردم ...پنج پنج .پنجم مرداد بود پسرم

و دیگر به یاد ندارم که مهدیار چه گفت ؟ خشکم زد .دستهایم همانطور باز ماندند .همانطور باز ...

اما به یاد آوردم که چه طور با انگشتهای باز رنگی دنبال هم میدویدیم تا جای دستهای بازمان روی تن و لباس آن دیگری بماند .هرچیزی که می توانست آن دو پنج را نشانه بگذارد رنگ گواش دوده زغال مرکب گل خاک حتی ماست.تلفات هم دادیم .یک بار به زمین خوردم پایم در رفت  .یک بار هم وقتی او از در بیرون می رفت تا در خیابان از دسترس من دور بماند رخ به رخ با صاحبخانه که هاج و واج نگاهمان می کرد شد . بازنده همیشه معلوم بود .من ...نمی توانستم به گرد پایش برسم .می دانستم وقتی هم موفق می شوم از ترحم اوست .تا می باختم قهر می کردم مثل بچه ها .چه خرابکاریهای بیخردانه .به یاد آوردم که یک بار چه طور با دوده اگزوز ماشین پنج پنج را روی صورت غرق خوابش رسم کردم ومشغول نوشتن در اتاق دیگر بودم که دیدم دلخور وارد اتاق شد با دو بانکه آب .بیدار شده بود وهمانطور به خیابان رفته بود تا آب بیاورد و خودش را در شیشه یک ماشین دیده بود و ...به یاد آوردم که چه اصراری داشتم تا دو کیک شکل پنج را یکی وانیلی و آن دیگری شوکلاتی بپزم و دقیقا وقتی می خواستم سورپرایزش کنم مهدیار هردو را در هم کوبید و رویشان افتاد ..

چه اشکها چه قهرها چه لبخندها ..از هیچ کدامشان شرمنده نیستم .شرمی اگر هست به خاطر رنجوری عشقی است که به مصلحت سن و سال نادیده اش می گیریم .

همه را با همان دو دست باز به یاد آوردم .در دهه چهارم عمر حافظه ام هنوز خوب کار می کند حتی اگر در واپسین ثانیه های پنج پنج امسال تازه به خاطر آورده باشد که سیزده سال پیش با چه شوقی بر سر سفره پیمان نشسته .چه بد که در پیچ وخم این روزگار گاهی حتی یک مقاله میتواند چنان تو  را درگیر خود کند که حتی از یاد ببری که یک روز چه طور کودکانه زندگی را به عشق باخته ای ..

دیگر  زمانی برای به یاد آوردن نبود .گوشی را برداشتم و به او زنگ زدم .پیامک کافی نبود .به سختی جواب داد گفت که مشغول عوض کردن روغن ماشین است .دستهایش گریسی است نمیتواند حرف بزند .....

تنها گفتم می دانی یادمان رفت که امروز ....

تا وقتی (( او  )) برگردد کیک آماده شده .دو قالب پنج .مثل دوقلب .این بار مواظب هستم خراب نشود .

جای انگشتهای خمیری ام روی گوشی موبایل مانده.اگر گوشی قدری بزرگتر بود می شد جای دو پنج.....

شاید جای انگشتان گریسی او هم روی گوشی اش مانده باشد.

جای دو پنج ...جای دو پنج مثل دو قلب

 

 

93/5/5

عیدتان پیشاپیش مبارک و

 



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | | نویسنده : باران
دوستان می خوام خالصانه چیزی رو بهتون آموزش بدم! .از تجربیات خودم البته ...ببینین وقتی می خواین به سفر برین (مث من ) معلوم نیست چند روز طول می کشه (مث من ) دلتنگ هم شدین هنوز نرفته (مث من ) یه خونواده دارین که دلنگرونن شدید و دم رفتن آبغوره می گیرن (مث من ) بهتره از فرمولی که بهتون می دم استفاده کنین .برای این کار دو سه شب به تاریخ واقعی رفتنتون برنامه ریزی کنین ! (مث من )

شب اول برین دم در خونه شون و از احتمال 80 درصدی سفر رفتن فرداتون بگین .اینطوری ناراحت می شن ..اما کمتر از اونی که وقت رفتن واقعی تون اتفاق می افته .(می گم شب برین چون روزا که روزه اید ودروغ نمی شه گفت )

آخرشب زنگ بزنین بهشون بگین نشد بریم فرداشب حرکت می کنیم .خوشحال می شن تعجب هم می کنن و باز دوباره خداحافظی و یه کم ناراحتی و ....

فرداشب برین و بگین خداحافظ و باز آخر شب زنگ بزنین که الان خونه ایم و نشد بریم واینا ...

شب سوم که میرین خداحافظی دیگه ناراحتی وجود نداره .یه طوریه که خودشون آب می پاشن پشت سرتون اگه هم دلتون نخواست که برین سفر خودشون به زور راهیتون می کنن...

این شرح حال ماست .یه هفته است می خوایم بریم سفر دست بوس مادرشوهر .دیدی که دوشنبه چه اتفاقی افتاد ! مقاله نازنینم منفجر شد .سه روز کامپیوترم تو اورژانس بود و ..

امشب می خواستیم حرکت کنیم مامانم  افطار خداحافظی دعوتمون کرد وکلی سفارش و اینا ..منم مشغول بررسی لب تاپم بودم که که کاشف به عمل اومد اصولا هرچی فایل ریکاوری شده داشتم بعد از 24 ساعت از ریکاوری از بین رفته و  به خطوط چینی مبدل شده و باز باید رفت در مغازه تعمیراتی  !  (بارالها .....مچکرم )

یه طوری شد که روم نمی شد بگم بازم سفر عقب افتاده ..یعنی تا این حد ...ترسیدم پدر و مادرم با جارو تا فلکه دانشگاه آزاد دنبالم کنن که دیگه برم و اینقدر تو استرس سفر نندازمشون .صورتشون رو بوسیدم و اومدم خونه و قرار شد فردا غریبانه بریم بی خداحافظی و ادا اطوار ..مسیرهای راهپیمایی فردا رو هم باید یه طوری تنظیم کنم که چشمم توچشم مامانم نیفته وگرنه شاید بیشتر از اینی که الان هست فلسطینی ها رو درک کنم !

اما برای خودم خنده دارترین قسمتش این بود که حتی خجالت می کشیدم پست جدید روبذارم .مثلا ازتون خداحافظی کردم ..امیر آقا می گه خوب بابا خیال می کنن با موبایل وسط راه پست گذاشتی مثلا وقتی تو رستوران در حال خوردن غذا بودیم .

حالا ممکنه چون امیر آقا خیلی خاطرش عزیزه و حرفاش همه برام فصل الخطابه بتونم دروغ به این گندگی رو بگم (شب هم که روزه نداریم باطل بشه) اما من تو پست قبلی لو دادم که اصولا غذا روخودم می پزم تو راه و رستوران و اینا نمی ریم پس این فکر هم در نطفه خفه است ...به هر حال نرفتیم دیگه .این مقاله داستانی شد برای خودش .مطمئنم که قسمت بود من هرچه فکر می کنم نمی تونم هضمش کنم که چطور در آستانه سفر فقط یک فایل از میون 122 هزار فایل درایو هام پاک شد

اوه اوه انگار الان لازم شد چیز دیگه ای هم بهتون آموزش بدم دوستان .اونم اینه که همیشه با بچه هاتون هماهنگ باشین .هماهنگ نباشین ناجور می شه .چون الان آقا مهدیارم داره با دایی کوچیکه اش با تلفن خونه !! صحبت می کنه (آخه مثلا ما سفریم بچه  ) رنگ قرمز می خواد برای خون پاشی چفیه اش که می خواد فردا باهاش بره راهپیمایی ...مامانم از دروغ بدش میاد باید برایش توضیح بدم که بعد از دعوتی خداحافظی و اونهمه سفارش و دعا و قرآن و ..خجالت کشیدم بگم باز هم نشد ...

تازه شبا که مشکل نداره